همة اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکا رستم سایة یکدیگر را با تیر میزدند 

یکروز داش آکل رویسکوی قهوه خانة دو میل چندک زده بود ، همانجا که پا توغ قدیمیش بودقفس کرکی که رویش شلة سرخ کشیده بود ، پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسة آبی میگردانیدناگاه کاکارستم از در درآمد ، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشستبعد رو کرد به شاکرد قهوه چی و گفتبه به بچه ، یه یه چای بیار ببینیم اش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت ، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفتاستکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد ، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک میکرداز مالش حوله دور شیشة استکان صدای غژ غژ بلند شد کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد ، دوباره داد زدمه مه مگه کری ! به به تو هستم؟ شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندانهایش گفتار وای شک کمشان ، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند ، دست و په په پنجه نرم میک کنند

 

داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندة گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستة او برق زد و گفت بیغیرتها رجز میخوانند ، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی کیست همه زدند زیر خنده ، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش می گیردولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشا نی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را نچشیده باشد ، هر شب وقتیکه توی خانة ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می کشید و دم محلةسر دزک میایستاد، کا کا رستم که سهل بود ، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداختخود کاکا هم میدانست که مرد میدان و حریف داش آکل نیست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اشنشسته بود بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد . داش آکل مثل اجل معلق سر رسید و یکمشت متلک بارش کرده ، باو گفته بود کاکا ، مردت خانه نیست . معلوم میشه که یک بست فور بیشتر کشیدی ، خوب شنگلت کرده . میدانی چییه، این بی غیرت بازیها ، این دون بازیها را کنار بگذار ، خودت را زده ای به لاتی خجالت هم نمیکشی ؟ اینهمیکجور گدائی است که پیشة خودت کرده ای هر شبة خدا جلو راه مردم را میگیری ؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهمبا برگة همین قمه دو نیمت می کنمآنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینة داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه میگشت تا تلافی بکند از طرف دیگر داش آکل را همة اهل شیراز دوست داشتندچه او در همان حال که محلة سردزک را قرق میکرد ، کاری ب ه کار زنها و بچه ها نداشت ، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ایبا زنی شوخی میکرد یا ب ه کسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرداغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید

ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک 

میکشید و هزار جور بامبول میزد

. کاکا رستم از این ت حقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود ، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می زدند خونش در نمی آمد

 بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی ، شبکلاه و شلوار دبیتکاکا رستم از جا در رفت ، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد ولی قندان به بعد کا کا رستم بلند شد با چهرة برافروخته از قهوه خانه بیرون رفتقهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی کرد گفت رستم بود و یکدست اسلحه ، ما بودیم و همین سماور لکنته

دستش را روی دل ش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندة او میخندیدند

سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را ش کست

این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد ، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد

 .قهوه چی از زور پسی بشاگردش حمله کرد ، ولی داش آکل با لبخند دست کرد ، یک کیسه پول از جیبش درآورد، آن میان انداخت .قهوه چی کیسه را برداشت ، وزن کرد و لبخند زد .درین بین مردی با پستک مخمل ، شلوار گشا د ، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهی ب هاطراف انداخت ، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت: حاجی صمد مرحوم شد داش آکل سرش را بلند کرد و گفت خدا بیامرزدش  مگر شما نمیدانید وصیت کرده . " " منکه مرده خور نیستم . برو مرده خورها را خبر کن " آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده " مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد ، دو باره نگاهی بسر تا پای او کرد ، دست کشید رو یپی انیش ، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوهای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود بعد سرش را تکان داد ، چپق دسته خاتم خودش را در آورد ، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد ، آتش زد و گفت"

 خدا حاجی را بیامرزد ، حالا ک ه گذشت ، ولی خوب کاری نکرد ، ما را توی دغمسه انداخت . خوب ، تو برو  من از عقب میآیم."کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت  داش آکل سه گره اش را در هم کشید ، با تفنن بچپقش پک میزد و مثل این بود که ناگها ن روی هوای خندهو شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد . بلند شد قفس کرک را بدست شاکرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت  هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد ، ختم را ورچیده بودند ، فقط چند نفر قاری و جزوه کش بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی های آن رو به بیرونی باز بود

 خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد خانم با صدای گرفته گفت:همان شبی که حال حاجی بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همةآقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد ، لابد شما حاجی را از پیش میشناختید؟"

 ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است " خانم ، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم ، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام ، بهمین تیغة آفتاب قسم اگر نمردم بهمة این کلم بسرها نشان میدهم" بعد همینطور که سرش را بر گردانید ، از لای پردة دیگر دختری را با چهرة برافروخته و چشم های گیرندة یکدقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند ، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید ، پرده را انداخت و عقب رفت آیا این دختر خوشگل بود ؟ شاید ، ولی د ر هر صورت چشمهای گیرندة او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود ، او سر راپائین انداخت و سرخ شد.این دختر مرجان ، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان راببیند  داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی ب ه کارهای حاجی شد ، با یکنفر سمسار خبره ، دو نفر داش محل ویکنفر منشی همة چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت آنچه زیادی بود در انباری گذاشت . در آنرا مهر و موم کرد ، آنچه فروختنی بود فروخت ، قباله های املاک را داد برایش خواندند ، طلب هایش را وصول کرد وبدهکاریهایش را پرداخت  همة اینکارها در دو روز و دو شب رو براه شد . شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت  در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت  تا حالا دو شب است که کاکا رستم چشم براه شما بود . دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید ، بنظرم قولش از یادش رفتهداش آکل دست کشید به سبیلش و گفت بی خیالش باش

سیاه دید

!"

داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانة دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید ،ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند ، اهمیتیبحرف او نداد ، راه خودش را پیش گرفت و رفت در میان راه همة هوش و ح واسش متوجه مرجان بود ، هرچه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشدداش آکل مردی سی و پنجساله ، تنومند ولی بد سیما بود هر کس دفعة اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد ، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دورة زندگی او ورد زبانها بودمیشنیدند، آدم را شیفتة او میکرد ، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که ب ه صورت او خورده بود ندیدهمیگرفتند ، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشتچشمهای میشی ، ابروهای سیاه پرپشت ، گونه های فراخ ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاهولی زخمها کار او را خراب کرده بود ، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بو د که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنهاکنار چشم چپش را پائین کشیده بودپدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همة دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید ولی داشآکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاش،زندگیش را بمردانگی و آزادی وبخشش و بزرگ منشی میگذرانیدهیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همة دارائی خودش را ب ه مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد ، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میکشید و یا د ر مجالسبزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکردهمة معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد ، ولی چیزیکه شگفت اور بنظر میآمد اینکه تاکنونموضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بودچند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس م حرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بوداما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید ، در زندگیش تغییر کلی رخ داد ، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود ، ازطرف دیگر دلباختة مرجان شده بود ولی این مسئولیت بی ش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبحزود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکندزن و بچه های او را در خانة کوچکتر برد، خانه شخص ی آنها را کرایه داد ، برای بچه هایش معلم سر خانه آورد ، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تاشام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بودازین بهبعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت

دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد ولی همة داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود ، دو ب ه دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقلمجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد داش آکل را میگوئی ؟ دهنش میچاد ، سگ کی باشد ؟ یارو خوب دک شد ، در خانه حاجی موس موس میکند ، گویا چیزی میماسد ، دیگر دم محلة سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود کاکا رستم با عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفتسر پیری معرکه گیری ! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده ! گزلیکش را غلاف کرد ! خاک تو چشم مردم پاشید ، کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همة املاکش را بالا کشید خدا بخت بدهد "دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند هر جا که وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ میکردند و او را دست میانداختندداش آکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد ، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکرو ذکری جز او نداشت شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بودجلو قفس می نشست و با طوطی درد دل میکرد

 اگر داش آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد

ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد ، همان طوریکه بار آمده بودبعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد ، نمک بحرامی خواهد بود ، از همه بدتر هر شب صورت خودش را درآینه نگاه میکرد ، جای جوش خوردة زخ مهای قمه ، گوشة چشمپائین کشیده خودشرا برانداز میکرد ، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت شاید مرا دوست نداشته باشد ! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند نه ، از مردانگی دور است او چهارده سال دارد و من چهل سالم استاما چه بکنم ؟ این عشق مر ا میکشد مرجان تو مرا کشتی

به که بگویم ؟ مرجانعشق تو مرا کشت ..! "اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشیدآنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود

خوابش میبرد

: آقای امام ، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچلانداخت .پسراز همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهمحساب و کتاب دارائی حاجی است . ( اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند. ) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام . حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!"تا اینجا که رسید بغض بیخ گلویش را گرفت .

سپس بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود ، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت . در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد

شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده ، ولی دل او شکسته و مجروح بود

. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور که میگذشت خانة ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم کشیدة آجری. بوی ت رشیده ، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا پراکنده بود  ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد ، خندة ساختگی کرد داش آکل بحالت پکر گفت جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم. " 

آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجرة های سوراخ سوراخ مثللانة زنبور داشت و روی آب حوض خزه سبز بسته بود

ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پاین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد

. داش آکل بتری را از دست او گرفت ، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید ، آنوقت تا نصف آن را سر کشید ، اشکدر چشمهایش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچةزردنبوی کثیفی بود ، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لب ش آویزان بود ، بداش آکل نگاه می کرد ،داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچة حیاط بود و در دهنش گذاشتملا اسحق جلو آمد، روی دوش داش آکل زد و سر زبانی گفتمزة لوطی خاک است بعد دست کرد زیر پارچة لباس او و گف: "

این چیه که پوشیدی ؟ این ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستی من خوب میخرم

داش آکل لبخند افسرده ای زد ، از جیبش پولی در آورد ، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد تنگ غروب بود . تنش گرم و فکرش پریشان بود وپسرش درد میکرد . کوچه ها هنوز در اثر باران بع د از ظهر نمناک و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود ، صورت مرجان ، گونه های سرخ ، چشم های سیاه و مژه هایبلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود م حو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بودزندگی گذشتة خود را بیاد آورد ، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد میشدند گردشهائی که با دوستانش سر قبر ولی چیزیکه برایش مسلم بود اینکه از خانة خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود ،میخواست برود دور بشود فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند ! سر تا سر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد: " 

سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد ، گاهی لبخند میزد ، زمانی اخم میکرد

به شب نشینی زندانیان برم حسرت ، که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است "آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خوانددلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری ، این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خوان د، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت ، یا فکرش جای دیگرهوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسیداینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانه ای نشست ، چپقش را در آورد چاق کرد ، آهسته میکشیدبنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر "لو لو لوطی لوطی را شه شب تار میشناسه ."داش آکل کاکا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به کمرش زد، تف برزمین انداخت و گفت  اروای بابای بیغیرتت ، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی ، اماتو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی کاکا رستم خندة تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت 

که نبود چارة دیوانه جز زنجیر تدبیر

بود خاموش شد

شده، مردم ب ه چشم او عوض شده بودند ، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شدهبود چشمش سیاهیمیرفت، سرش درد میکرد ، ناگهان سایة تاریکی نمایان شدکه از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت

خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست !.. اام شب خاخاخانة حاجی عع عقد کنان است، مک توتو را راه نه نه "

داش آکل حرفش را برید

 خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم دست برد قمة خود را بیرون کشید. کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آکل سر قمه اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت

  حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد ! "کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد ، ولی داش آکل چنان ب ه مچ دست او زد که قمه از دستش پری. از صدای .داش آکل با لبخند گفت:  برو، برو بردار ، اما بشرط اینکه این د فعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاک بکنم !" 

آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند ، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت

کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند

تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند، عرق از سرو رویشان میریخت ، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشددر میان کشمکش سرداش آکل بسختی روی سنگفرش خورد ، نزدیک بود که از حال برودکاکا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همینوقت چشمش ب ه قمة داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود ، با همة زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو کرد که دستهای هر دوشان از کار افتاد تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را ب ه دشواری از زمین بلند کردند ، چکه های خون از پهلویش بزمینمیریخت. دستش را روی زخم گذاشت ، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید ، دوباره ب ه زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند. 

فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانة حاجی صمد رسید ، ولی خان پسر بزرگش بهاحوالپرسی او رفت

. سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده ، ب ه دشواری نفس م ی کشید. داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت ، با صدای نیم گرفته لرزان گفت در دنیا همین طوطی داشتم جان شما جان طوطی او را بسپرید به دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد ، اشک چشمش را پاک ک. داش آکل از ح ال رفت و یکساعت بعد مرد .همة اهل شیراز برایش گریه کردند.ولی خان قفس طوطی رابرداشت و به خانه برد  

عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال،نوک برگشته وچشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود

. ناکاه طوطی با لحن داشی با لحن خراشیده ای گفت مرجان مرجان تو مرا کشتی به که بگویم مرجان عشق تو مرا کشت اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد

  

 

ولی نصف شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم ، باغها ی دلگشا و شراب های ارغوانیشبخواب میرفت ، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیر گون ب ه هم چشمک میزدندآن وقتیکه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت ،همانوقت بود که داش آکل حقیقی ، داش آکل طبی عی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بایستی از توقشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمدو آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید ، تپش آهسته قلب ، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و ازروی گونه هایش بوسه میزدولی هنگامیکه از خواب می پرید ، بخودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت ، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این کهفکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکارهای حاجی میگذرانیدهفت سال بهمین منوال گذشت ، داش آکل از پرستاری و جانفشانی دربارة زن و بچة حاجی ذره ای فروگذار نکرداگر یکی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری می کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود ، ولی علاقة او به مرجان چیز دیگری بود وشاید همان عشق مرجانبود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بوددرین مدت همة بچه های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودندولی ، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی دادبرای مرجان شوهر پیدا شد ، آنهم چه شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بودازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد ، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیة جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد زن و بچة حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانها ی مردانهمعین کرد ، همة کله گندهها ، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتندساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبهانشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود ، داش آکل با همان سر و وضع داشیقدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده ، ار خلق راه راه شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار دبیتمشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولة نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند . همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدندداش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت ، ایستاد و گفت

 

سر پول کشمکش داشتند